تبليغاتX
سفر به شوق رهایی

دلم جلسات خانوادگی رو می­خواد که بچه بودیم، روزهای جمعه مامان می­گفت بشینیم باهم حرف بزنیم. هرکس حرفی، نظری، مشکلی، انتقادی، پیشنهادی، شکایتی، سوالی داره مطرح کنه. البته فکر کنم بیشتر از دوبار این کار انجام نشد. الان حس می­کنم پرم از علامت سوال. پر از چیزهای که هرچند می­دانم صحبت کردن دربارش جنجال برانگیزه، آرامم می­کنه.

نمی­دانم شاید اگر از این تیپ صحبت­ها رو با ایران نمی­کنم برای اینه که همه داریم ملاحضه هم رو می­کنیم. و اینجا شاید چون ظرفیت بحث­های کشدار و سکوت بعدش رو نداشتم.

ولی این ذهن باید آروم و مرتب بشه. این حداقل کمکیه که به خودم می­توانم بکنم. شاید امشب،شاید فردا.... شاید بازهم سکوت..

+  چهارشنبه 1388/08/20 1:51  مریم  | 

نوشتن؛

  چیزی بوده که همیشه آروم­ام کرده و بهم نظم فکری داده. دفترچه­های یادداشت، خاطرات، وبلاگ­های مختلف... همه بهانه­ای بوده برای فقط نوشتن. اما همیشه یه چیزی مانع می­شده از اینکه برای خودم بنویسم.  ترس از قضاوت بقیه،  زیر سوال بردن، نصیحت کردن، تغییر نگاه یا خیلی چیزهای دیگه مانع از این می­شد که برای خودم بنویسم.

حالا این بلاگ، اول خواستم هم­صحبت خودم بشه. ثبت خاطراتی که یه روز شاید مرورش جالب باشه. نوشتن از دنیای که داریم زندگی­اش می­کنیم و پر از چیزهای جدیده. فکرهای جدید، مکان­های جدید، آدم­های جدید.... شاید هم "خود" جدید!!

بعد فهمیدم که یه خواننده دائم دارم، خواستم براش بنویسم. ولی باز دیدم نوشته­هام میشه اونجوری که اون دوست داره نوشتن. تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم به منظم نوشتن. اما نه برای هیچ کس دیگه،  

                                 برای خودم،صادقانه!

 

این مدت اخیر یه شوک بزرگ موجب شد که بیشتر از همیشه ( بیشتر از این جند سال که تازه گریه کردن رو یاد گرفتم! ) گریه کنم. آنقدر که...

وقتی خوب گریه­هام رو کردم، رفتم تو فکر، بازهم فکر بزرگ. از همه جا، همه کس. از آدمک­ها، از خیلی چیزها که نمی­دونم. از اینکه شاید نمی­دونم اول و آخر فکرهام بشه. و شاید پناه بردن به ندانستن برای اینکه کمتر درگیر بشم. کمتر بشکنم! آره کمتر بشکنم!!!

بعد هم که خوب گفتم و شنیدم، حالا شاید سکوت.

                                     مکث

           گاهی آدم­ها از بزرگی واقعیت­ها فرار می­کنن.

دارم باور می­کنم که:

         ** ضمیر " خود" باید مهمترین فاعل  تو جمله زندگی باشه.**

من برای "خودم"  تو رو دوست دارم.

                    خودم، خودم، خودم....

" انسان برده می شود، زیرا از تنهایی می گریزد،

از تنهایی مگریز و با آن همراه باش!

تنها برای خودت زندگی کن- برای سعادت خودت!

من حامی گذشت نیستم!"

من می­خوام از تنهایی نترسم. من می­خوام خودم نقش اول زندگی خودم باشم. دختر بچه­ای که آرزوهاش رو تو کس دیگری دنبال می­کنه و همه دنیاش با وجود یک نفر تعریف می­شه، می­دانی اگر برگرده ببینه همه چیز "وهم" بوده چه حالی بهش دست میده؟! شاید یه راه حل این باشه که سکوت کنه و دم نزنه و آروم آروم از پیله خودش دربیاد و کسی رو خبر نکنه که تو وجودش داره یه تحول بزرگ رخ میده. آنقدر آروم و متین با خودش خلوت کنه که کسی تنهایش رو نبینه....

می­خوام برای سعادت خودم زندگی کنم. چون اگر گذشت کنم، یک روز مدعی چیزی میشم که بدست نیاوردنش ناامیدم می­کنه. و یا آنقدر بزرگ دیده میشم که کسی مشتاق شادی­های کوچیکم نمیشه.

می­خوام کسی رو محاکمه نکنم. همه رو همان­جور که هستن، بپذیرم. شاید سطحی به نظر بیاد اینجور روابط. ولی من با پیمانه محبت خودم برای خودم آرامش رو هدیه می­کنم و با قضاوت­های که در حد من نیست، کسی رو از خودم دریغ نمی­کنم که باز برمی­گرده به دریغ کردن خودم از خودم.

می­خوام همه رو دوست داشته باشم. و از کسی متنفر نباشم. می­خوام حتی از اون­کسی که حس بدی نسبت بهش دارم، بهانه برای لحظه­های شاد بسازم. تا بازهم به خودم کمک کنم.

 

می­دانم که الان فکر می­کنید باز قاطی کردم و دارم چرت می­نویسم. ولی باید بنویسم تا ذهنم منظم بشه. تا حس الانم ثبت بشه. تا یه قدم به شاددلی خودم نزدیک بشم!!

 

و اما این روزها:

چند روز هست که از خونه دسترسی به آرشیو و کلاس­هام ندارم. برای همین با محمد به دانشگاه می­رم. از حدود ساعت 1ظهر تا 9 شب. رفت و برگشت پیاده­روی­های خوبی می­کنیم. هوای حسابی گرم شده. و من از اینکه از خونه می­زنم بیرون راضی­ام. روند درس­ها خیلی فشرده و زیاد و سنگین هستن. امیدوارم سفارت با برگزاری امتحاناتم مخالفت نکنه...

 

شاد باشید و آرام

"خودم"

+  پنجشنبه 1388/08/14 4:24  مریم  |