دلم جلسات خانوادگی رو میخواد که بچه بودیم، روزهای جمعه مامان میگفت بشینیم باهم حرف بزنیم. هرکس حرفی، نظری، مشکلی، انتقادی، پیشنهادی، شکایتی، سوالی داره مطرح کنه. البته فکر کنم بیشتر از دوبار این کار انجام نشد. الان حس میکنم پرم از علامت سوال. پر از چیزهای که هرچند میدانم صحبت کردن دربارش جنجال برانگیزه، آرامم میکنه.
نمیدانم شاید اگر از این تیپ صحبتها رو با ایران نمیکنم برای اینه که همه داریم ملاحضه هم رو میکنیم. و اینجا شاید چون ظرفیت بحثهای کشدار و سکوت بعدش رو نداشتم.
ولی این ذهن باید آروم و مرتب بشه. این حداقل کمکیه که به خودم میتوانم بکنم. شاید امشب،شاید فردا.... شاید بازهم سکوت..
نوشتن؛
چیزی بوده که همیشه آرومام کرده و بهم نظم فکری داده. دفترچههای یادداشت، خاطرات، وبلاگهای مختلف... همه بهانهای بوده برای فقط نوشتن. اما همیشه یه چیزی مانع میشده از اینکه برای خودم بنویسم. ترس از قضاوت بقیه، زیر سوال بردن، نصیحت کردن، تغییر نگاه یا خیلی چیزهای دیگه مانع از این میشد که برای خودم بنویسم.
حالا این بلاگ، اول خواستم همصحبت خودم بشه. ثبت خاطراتی که یه روز شاید مرورش جالب باشه. نوشتن از دنیای که داریم زندگیاش میکنیم و پر از چیزهای جدیده. فکرهای جدید، مکانهای جدید، آدمهای جدید.... شاید هم "خود" جدید!!
بعد فهمیدم که یه خواننده دائم دارم، خواستم براش بنویسم. ولی باز دیدم نوشتههام میشه اونجوری که اون دوست داره نوشتن. تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم به منظم نوشتن. اما نه برای هیچ کس دیگه،
برای خودم،صادقانه!
این مدت اخیر یه شوک بزرگ موجب شد که بیشتر از همیشه ( بیشتر از این جند سال که تازه گریه کردن رو یاد گرفتم! ) گریه کنم. آنقدر که...
وقتی خوب گریههام رو کردم، رفتم تو فکر، بازهم فکر بزرگ. از همه جا، همه کس. از آدمکها، از خیلی چیزها که نمیدونم. از اینکه شاید نمیدونم اول و آخر فکرهام بشه. و شاید پناه بردن به ندانستن برای اینکه کمتر درگیر بشم. کمتر بشکنم! آره کمتر بشکنم!!!
بعد هم که خوب گفتم و شنیدم، حالا شاید سکوت.
مکث
گاهی آدمها از بزرگی واقعیتها فرار میکنن.
دارم باور میکنم که:
** ضمیر " خود" باید مهمترین فاعل تو جمله زندگی باشه.**
من برای "خودم" تو رو دوست دارم.
خودم، خودم، خودم....
" انسان برده می شود، زیرا از تنهایی می گریزد،
از تنهایی مگریز و با آن همراه باش!
تنها برای خودت زندگی کن- برای سعادت خودت!
من حامی گذشت نیستم!"
من میخوام از تنهایی نترسم. من میخوام خودم نقش اول زندگی خودم باشم. دختر بچهای که آرزوهاش رو تو کس دیگری دنبال میکنه و همه دنیاش با وجود یک نفر تعریف میشه، میدانی اگر برگرده ببینه همه چیز "وهم" بوده چه حالی بهش دست میده؟! شاید یه راه حل این باشه که سکوت کنه و دم نزنه و آروم آروم از پیله خودش دربیاد و کسی رو خبر نکنه که تو وجودش داره یه تحول بزرگ رخ میده. آنقدر آروم و متین با خودش خلوت کنه که کسی تنهایش رو نبینه....
میخوام برای سعادت خودم زندگی کنم. چون اگر گذشت کنم، یک روز مدعی چیزی میشم که بدست نیاوردنش ناامیدم میکنه. و یا آنقدر بزرگ دیده میشم که کسی مشتاق شادیهای کوچیکم نمیشه.
میخوام کسی رو محاکمه نکنم. همه رو همانجور که هستن، بپذیرم. شاید سطحی به نظر بیاد اینجور روابط. ولی من با پیمانه محبت خودم برای خودم آرامش رو هدیه میکنم و با قضاوتهای که در حد من نیست، کسی رو از خودم دریغ نمیکنم که باز برمیگرده به دریغ کردن خودم از خودم.
میخوام همه رو دوست داشته باشم. و از کسی متنفر نباشم. میخوام حتی از اونکسی که حس بدی نسبت بهش دارم، بهانه برای لحظههای شاد بسازم. تا بازهم به خودم کمک کنم.
میدانم که الان فکر میکنید باز قاطی کردم و دارم چرت مینویسم. ولی باید بنویسم تا ذهنم منظم بشه. تا حس الانم ثبت بشه. تا یه قدم به شاددلی خودم نزدیک بشم!!
و اما این روزها:
چند روز هست که از خونه دسترسی به آرشیو و کلاسهام ندارم. برای همین با محمد به دانشگاه میرم. از حدود ساعت 1ظهر تا 9 شب. رفت و برگشت پیادهرویهای خوبی میکنیم. هوای حسابی گرم شده. و من از اینکه از خونه میزنم بیرون راضیام. روند درسها خیلی فشرده و زیاد و سنگین هستن. امیدوارم سفارت با برگزاری امتحاناتم مخالفت نکنه...
شاد باشید و آرام
"خودم"