تبليغاتX
سفر به شوق رهایی

روز اول که با مامان و بابا تو دنیای مجازی صحبت کردم statues messenger  ام نوشتم: " دارم با مامانم چت می­کنم. " که همون موقع چند تا پیام از دوستام برام آمد که همه براشون جالب بود این جمله. نظرشون این بود که قشنگ­تریم statues ایه که تا حالا دیدن.

یکی از بهترین حس­های رو خط بودن اینه که همون موقع که تو لک خودتی میان رو خط و دوست داری هرکاری که داری تعطیل کنی و پرحرفی کنی. حتی گاهی من سکوت می­کنم تا فقط ببینمشون که دارن با هم حرف می­زنن و لذت ببرم. اینکه مامان تایپ فارسی تمرین می­کنه یا ایمیل درست کردن، همش برام قشنگه.

امروز هم با بابا جونم چت کردم، اینم عکس­اش:

 

 به خاطر همه محبت­هاتون مرسی.

+  یکشنبه 1388/09/29   مریم  | 

 دفاعیه

  امروز دفاعیه کارشناسی ارشد حسن بود، خیلی دوست داشتم من هم شاهد این روز خوب باشم. بابا که می­گفت از خوشحالی اشک تو چشماش حلقه زده بوده! امشب هم همه دورهم جمع بودن و فرشته کوچولومون یکتا رو دیدم. امیدوارم خانواده خوشبخت و دوست داشتنی­مون همیشه روزهای خوبی رو در کنار هم رقم بزنه و افتخار هم باشیم.

حسن جونم انشالله دفاعیه دکترات هرجای دنیا که باشی و باشم، خودم رو می­رسونم. من همیشه به دنیای تو و اعتقادات و خواسته­هات ایمان داشتم و احترام میزارم و می­دانم که آینده بسیار خوبی رو داری. امیدوارم تو مسیری که انتخاب کردی با توکل به خدا و صبری که خودت و الهام دارید، سربلند و موفق و شاد باشید.

همیشه دوستتون دارم.

مریم.

+  چهارشنبه 1388/09/25   مریم  | 

ویزا

·         یکی از زمان­هایی که آدم خیلی به ایرانی بودنش افتخار می­کنه، زمان مسافرت و درگیر شدن با پروسه ویزاست. به خصوص زمانی که فرمی بهت میدن که تمام موارد تروریست بودن رو باید تو خودت مرور کنی و تیک بزنی که کی حتی مکه مشرف شدی و بمبی همراهت بوده یا نه!! تازه اگر به لطف دیپلماسی  کشور میزبان ویزا گرفتی، تو فرودگاه وقتی همه دارن با لبخند از گیت رد می­شن تو باید صبر کنی تا از پاسپورتت اسکن بگیرن و بعد به اتاقی ببرنت که بتوانی روسری­ات رو دربیاری و سه چهار تا خانم گارت بگیرن که یه وقت زیر روسری و پس گردنت چیزی نباشه... ولی با همه اینا سفر همیشه خوبه! به خصوص که همسفر جهان­گردی داشته باشی که حسابی باهاش بهت خوش بگذره!

·         ویزای شیلی هنوز در راه است و ما امروز پروازمون رو از دست دادیم، به امید سفر بعدی و ویزای بعدی و پرواز بعدی ....

·         شنبه با مونا اینا شام رفتیم بیرون و شاپینگ گردی و به خونه خاله خرسه و بچه­هاش سرزدیم. یک­شنبه هم رفتیم اطراف شهر، یه جای دنج مثل شمال خودمون و ناهار توپ زدیم و بازارچه­های خیابانی خوشگل­اش رو دیدیم.

·         قرار شب یلدا خونه ماست...

 

+  دوشنبه 1388/09/23   مریم  | 

کریسمسانه!

  شهر حال و هوای قرمزی گرفته. همه خونه­ها تزئین شده به بابا نوئل و گوی­ و چراغ­های رنگی. فروشگاه­ها همه پر از زرق و برق شدن و بابا نوئل و ماما نوئل­ها بازارشون گرم شده. کلی شهر انرژی و نشاط گرفته.  مدرسه کنار خونه صبح­ها صدای تمرینات موسیقی­شون برای جشن­های سال نو میاد. و روزهای شنبه و یک­شنبه کلاس­های رقص پراز جوونه که برای کارنیوال­ها تمرین می­کنند.  دیروز هم پست یه نامه آورد برای کمک به نیازمندان برای سال نو. جالبه که اسم کلیسایی که ازش این نامه آمده بود " فاطیما" بود. +

کریسمس اینجا برف نداره، اما کلی انرژی و گرما داره. کاش نوروز ما هم اینقدر هیجان انگیز بود و با آمدنش همه شاد می­شدن، ولی نزدیک نوروز که میشه کارمندها که کلی کار روسرشون میریزه، خانه­دار ها هم خودشون رو میکشن از خونه تکونی، قشر متوسط هم نگران لباس و آجیل شب عید و سفری که نمی­توانن برن میشن. به سلامتی حالا هم که تاجیکستان و افغانستان میراث دار نوروز ما شدن...

+  جمعه 1388/09/20   مریم  | 

 

دلم، برخاستني به ناگاه مي خواهد و گريختني گرامي…

  •  زندگیم کاملا مجازی شده، قبلا البته 40 درصد اینجوری بود ولی الان داره به 99.9 درصد میرسه. بیشترین کسانی که باهاشون صحبت می­کنم محمد و call free  هستند.  و ترجیج میدم با دوستانم چت نوشتاری کنم تا صوتی. خداروشکر آنقدر درس روسرم ریخته که کل روزهم وقت کم بیارم براشون. و شب­ها با آمدن محمد به خونه پخش فیلم و سریال داریم. جالبه که تو ایران هیچکدوممون اهل فیلم و سریال نبودیم. حالا از فیلم­های قدیمی ایرانی و خارجی گرفته تا سریال­ها و فیلم­های به روز همه رو می­بینیم. و من اکثرا سر فیلم شب­ها خوابم می­بره. شدیدا احساس می­کنم که از کمبود واژه به حرف­ها و نقدهای تکراری و خنده­های بلند الکی رسیدم. حالا که همین چند خط رو مرور می­کنم فکر می­کنم اگر اینها نوشته­های کس دیگری بود حتم میدادم که آن شخص افسرده است. ولی من دل آرومی دارم و امید برای رسیدن به هدف­های که حداقل تا 3 سال آینده دارم تلاش می­کنم. همسفری دارم که وقتی تصویر اون رو تو  آینه دیگران می­بینم، بهش افتخار می­کنم و ماحصل همه اینا یعنی از زندگی­ام راضی­ام. حتی این دلتنگی­ها، سکوت­های طولانی و فکرهای آرام رو دوست دارم.  اینکه مامان روزی 5 دقیقه هم شده بیاد روخط و خنده­هاش رو بشنوم، اینکه شب طوفانی تا صبح بیدار بمونم تا نزدیک­های صبح که مامان دیگه بیداره زنگ بزنم و کل واژه­ها خلاصه بشه تو سلام کردن و بارونی شدن و مثل یه نوزاد حرفم را با گریه به دامن مامانیم بریزم و سبک بشم و گوش بدم به حرف­های صبور دوست­داشتنی­اش. به اینکه ببینم دلتنگی من همه رو دور هم جمع می­کنه تا پلی بزنن به شادی من. و من چقدر خوشبخت­ام که خانواده­ای دارم که نگران بارونی بودن من هستن.  داداشی­های که با شوخی­هاشون و نگاه­هاشون این حس رو در من ایجاد می­کنن که کوه دارم بلند، قوت قلب. خواهری که با همه گرفتاری این روزهاش گپ­ بزنیم و پدری که هرجا بمونم سایه­اش بالای سرمه و اسم­اش راهگشای کارام. و مامانی صبورم که معجزه آرمش منه. آنقدر دنیاش وسیع و دل­اش بزرگه که من رو آرام و متوازن و استوار به خودم و راهم نگه می­داره. ولی با این همه دارایی مگه میشه دلتنگ حضورشون نبود؟

 

  •  در حال بررسی و پیگیری امکان دادن امتحان­ها تو سفارت هستیم، هزینه سفر12روزه به برزیلیا از آمدن به ایران بیشتره. ته دلم چیزی قلقلکم میده که چه خوب میشه برای امتحانام برم ایران...
  •   اینجا گویا سیل آمده. البته ما بارون و طوفانش رو دیدم. ولی دو روز پیش که دانشگاه رفته بودیم، همه بچه­ها تو حیاط دانشگاه جمع شده بودند. و از تلویزیون مرتب اعلام میشد که از خونه­هاتون بیرون نرید. ولی ما بیرون رفتیم و چیزیمون هم نشد.
  •  منتظر ویزای شیلی هستیم. دوشنبه پرواز داریم. البته اگر ویزا هم برسه، اکثر پروازها به خاطر هوا کنسل میشه. امیدوارم که همه چیز خوب پیش پره. تو این سفر Gema  که اندونزی باهاش آشنا شدم هست. خانم دوستداشتنی عکاس و مهندسی که مثل یه دختر 15 ساله شاد و شیطون و پرانرژیه..
  •  دوستتون دارم.

 

+  پنجشنبه 1388/09/19   مریم  |