روز اول که با مامان و بابا تو دنیای مجازی صحبت کردم statues messenger ام نوشتم: " دارم با مامانم چت میکنم. " که همون موقع چند تا پیام از دوستام برام آمد که همه براشون جالب بود این جمله. نظرشون این بود که قشنگتریم statues ایه که تا حالا دیدن.
یکی از بهترین حسهای رو خط بودن اینه که همون موقع که تو لک خودتی میان رو خط و دوست داری هرکاری که داری تعطیل کنی و پرحرفی کنی. حتی گاهی من سکوت میکنم تا فقط ببینمشون که دارن با هم حرف میزنن و لذت ببرم. اینکه مامان تایپ فارسی تمرین میکنه یا ایمیل درست کردن، همش برام قشنگه.
امروز هم با بابا جونم چت کردم، اینم عکساش:
به خاطر همه محبتهاتون مرسی.
دفاعیه
امروز دفاعیه کارشناسی ارشد حسن بود، خیلی دوست داشتم من هم شاهد این روز خوب باشم. بابا که میگفت از خوشحالی اشک تو چشماش حلقه زده بوده! امشب هم همه دورهم جمع بودن و فرشته کوچولومون یکتا رو دیدم. امیدوارم خانواده خوشبخت و دوست داشتنیمون همیشه روزهای خوبی رو در کنار هم رقم بزنه و افتخار هم باشیم.

حسن جونم انشالله دفاعیه دکترات هرجای دنیا که باشی و باشم، خودم رو میرسونم. من همیشه به دنیای تو و اعتقادات و خواستههات ایمان داشتم و احترام میزارم و میدانم که آینده بسیار خوبی رو داری. امیدوارم تو مسیری که انتخاب کردی با توکل به خدا و صبری که خودت و الهام دارید، سربلند و موفق و شاد باشید.
همیشه دوستتون دارم.
مریم.
ویزا
· یکی از زمانهایی که آدم خیلی به ایرانی بودنش افتخار میکنه، زمان مسافرت و درگیر شدن با پروسه ویزاست. به خصوص زمانی که فرمی بهت میدن که تمام موارد تروریست بودن رو باید تو خودت مرور کنی و تیک بزنی که کی حتی مکه مشرف شدی و بمبی همراهت بوده یا نه!! تازه اگر به لطف دیپلماسی کشور میزبان ویزا گرفتی، تو فرودگاه وقتی همه دارن با لبخند از گیت رد میشن تو باید صبر کنی تا از پاسپورتت اسکن بگیرن و بعد به اتاقی ببرنت که بتوانی روسریات رو دربیاری و سه چهار تا خانم گارت بگیرن که یه وقت زیر روسری و پس گردنت چیزی نباشه... ولی با همه اینا سفر همیشه خوبه! به خصوص که همسفر جهانگردی داشته باشی که حسابی باهاش بهت خوش بگذره!
· ویزای شیلی هنوز در راه است و ما امروز پروازمون رو از دست دادیم، به امید سفر بعدی و ویزای بعدی و پرواز بعدی ....
· شنبه با مونا اینا شام رفتیم بیرون و شاپینگ گردی و به خونه خاله خرسه و بچههاش سرزدیم. یکشنبه هم رفتیم اطراف شهر، یه جای دنج مثل شمال خودمون و ناهار توپ زدیم و بازارچههای خیابانی خوشگلاش رو دیدیم.
· قرار شب یلدا خونه ماست...
کریسمسانه!
شهر حال و هوای قرمزی گرفته. همه خونهها تزئین شده به بابا نوئل و گوی و چراغهای رنگی. فروشگاهها همه پر از زرق و برق شدن و بابا نوئل و ماما نوئلها بازارشون گرم شده. کلی شهر انرژی و نشاط گرفته. مدرسه کنار خونه صبحها صدای تمرینات موسیقیشون برای جشنهای سال نو میاد. و روزهای شنبه و یکشنبه کلاسهای رقص پراز جوونه که برای کارنیوالها تمرین میکنند. دیروز هم پست یه نامه آورد برای کمک به نیازمندان برای سال نو. جالبه که اسم کلیسایی که ازش این نامه آمده بود " فاطیما" بود. +
کریسمس اینجا برف نداره، اما کلی انرژی و گرما داره. کاش نوروز ما هم اینقدر هیجان انگیز بود و با آمدنش همه شاد میشدن، ولی نزدیک نوروز که میشه کارمندها که کلی کار روسرشون میریزه، خانهدار ها هم خودشون رو میکشن از خونه تکونی، قشر متوسط هم نگران لباس و آجیل شب عید و سفری که نمیتوانن برن میشن. به سلامتی حالا هم که تاجیکستان و افغانستان میراث دار نوروز ما شدن...
دلم، برخاستني به ناگاه مي خواهد و گريختني گرامي…